تنهایی

فقط می دونم خیلی سخته، روحتو داغون می کنه

نمی دونم باهات چی کار کنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

...

امروز صبح يه جلسه اداري داشتم
جلسه با خوندن قراآن شروع شد
زماني که آيات تلاوت مي شدند بغض گلوم رو گرفته بود،
اشک تو چشمام جمع شده بود، نمي دونم چرا?
ظهر که اومدم خونه قسمتاي باقي مونده سريال مورد علاقم رو ديدم
اما اين بار مثل هميشه نبود، مدام دنياي خودمون رو توش مي ديدم
خوبي ها و بدي هاي خودمون
توي اين سريال يه دنياي برزخي هست که تموم آدماي ماوراي طبية
وقتي مي ميرن ميرن داخلش
اونا از اون جا همه چيز  رو مي بينن ولي کاري نمي تونن انجام بدن
آدماي خوبش راضي هستن ولي موجودات بدش فقط حسرت مي خورن
سرگردون و کلافن
الان فکر مي کنم بزرگترين عذاب براي ماها تو اون دنيا حسرت باشه
چيزي که روحمون رو آزار مي ده نه جسممون رو
وقتي سريال رو ميبينم شخصيتاي خوب قصه رو خيلي دوست دارم
ولي نمي دونم چرا من نمي تونم مثل اونا باشم
شخصيت هاي داستان خون آشامن
يه سريشون کنترلي روي خودشون ندارن و هميشه دنبال خوش گذرونيند
يه عده شون خودشون رو کنترل مي کنن، آدم نمي خورن و خودشون رو از خيلي چيزا منع مي کنن
و يه عده هم بين اين دو موندن، مي خوان خوب باشن ولي هي وسوسه ميشن
درست عين من
مي خوام که خيلي خوب باشم ولي نمي شه
فقط تو روياهام آدم خوبيم
هميشه تو روياهام چيزايي مي بينم که از ديد خيلي ها غير عاديه
ولي روياهاي منن
هميشه تو روياها خودم رو به جاي يه آدم ثروتمند  يا مشهور يا ...
يه آدم معمولي ولي مومن مي بينم
آدمي که سرشار از معنويته
هميشه مي بينم که دارم به ديگران کمک مي کنم
يه معلمي که يه الگوي کامل براي شاگرداشه
واسه همين بود که ارزوم بود معلم شم
ولي هنوز نتونستم معلم روياهام شم
يه بار با دوستم داشتم در مورد زندگي روياييمون حرف مي زديم
اون مي گفت دلم مي خواد يه خونه مجلل با استخر و جکوزي و ... همينايي که تو فيلما هست داشته باشه
نوبت من که شد گفتم نخنديا، گفت چرا؟
گفتم آخه من دلم مي خواد يه خونه حياط دار داشته باشم
که خودم باغچش رو درست کنم، يه حوض آب وسطش با يه فوراه...
گلاي شمعدوني رو بچينم دور حياط و يه تخت و الاچيق هم يه گوشش داشته باشم
توي آلاچيقم يه قراآن بذارم و يه کتاب حافظ و يه فانوس
هميشه خودم رو تو اين فضا مي بينم ، وقت غروبه،دارن اذان مي گن و من از توي حوض وضو مي گيرم
و مي ايستم توي حياط روي سجادم و سرمو مي گيرم بالا و شروع مي کنم به خوندن نماز
اون لحظه بهترين قسمت روياي منه
من اشک تو چشمام جمع شده بود و دوستم  با تعجب گوش مي داد
و بعد گفت ... اين نهايت روياي توه
گفتم آره همينه
به نظر اون خيلي عجيب و مسخره ميومد ولي به نظر من اين آخره آرامشه
اين نهايت يه زندگي ايده آله، زندگي که تو بتوني توش آروم باشي
ايني که توش به سمت کمال بري
تو روياي من خوب بودن حرف اول رو مي زنه
و اين آسونيه که خيلي سخته
خوب بودن، انسان بودن و آروم بودن...
يعني ميشه
سخته ولي شدني

...

12 روز عید روزهای خیلی خوبی بود، 12 شبانه روز فکر، صحبت کردن با خودم برای تعیین روش زندگیم، و الان خوشحالم چون تصمیمم رو گرفتم.

مشورت کردم ، با آدم های مخالف و موافق زیادی حرف زدم ولی این من هستم که باید تصمیم بگیرم

الان می دونم که تو این دنیا اول از همه خدا برای من مهمه، بعد پدر و مادرم و بعد خودم

شاید خیلی ها تو این چند وقت بهم گفتن اگه بخوای اینجوری زندگی کنی خودت رو از بین می بری ولی تنها چیزی که به من آرامش می ده راضی کردن اونهاست

این حقیقت وجود منه

یه بار وقتی با یه دوستی حرف زدم ، بهم گفت  : همه کارهای اشتباه رو انجام می دن، همه دروغ می گن، غیبت می کنن، حرام می خورن در صورتی که دین می گه نه، بقیه اشتباهات هم مثل اونا

اون شب خیلی تو فکرم انداخت.

الان می خوام به اون دوست بگم اگه همه اونا این کار رو می کنن خواسته یا ناخواسته امامن

 برای خدا با همه فرق دارم

من می خوام که یه چیز دیگه باشم برای اون نه مثل همه

من می دونم که اون چی می خواد ، پس اگه غیر از اون انجام بدم بهش خیانت کردم و من اینو نمی خوام

می دونم که با این تصمیم تنها می مونم

الان می فهمم که وقتی پیامبر می گه با ازدواج نیمی از دینتون کامل می شه به چه معنیه

من هم دیگه تصمیم گرفتم که اگه کیس مناسبی پیدا شد ازدواج کنم و ایرادای الکی رو کنار بگذارم

چون همین تنها بودن، من و به جاهایی می کشونه که اصلا دوست ندارم

من همه ی این چند ماه رو یه امتحان بزرگ از طرف خداوند می دونم، تو این امتحان یه جاهایی پاهام لغزید،

یه جاهایی فکرم لغزید ولی الان دیگه تصمیمم رو گرفتم

اگر چه می دونم تو این راه خیلی موانع سر راهم قرار می گیره، خیلی ها تفکرم رو نفی می کنن، سرزنشم می کنن، شاید خیلی از چیزا و کسا رو از دست بدم ولی اهمیتی نداره

من به لطفش امیدوارم

و ازش درخواست بخشش می کنم به خاطر جاهایی که لغزیدم

خدایا توبه منو بپذیر

می دونی که تصمیم جدیه مثل اون تصمیمایی که قبلا گرفتم و دیدی که تو امتحاناتش هم سربلند بیرون اومدم و بعد از این هم خواهم آمد.

گاهی با خودم می گم چرا اون یه ذره لغزش رو هم انجام می دم، گاهی همین لغزش های کوچک صدمات جبران ناپذیری بهمون می زنه

خدایا همیشه ازت می خوام هنگام لغزش های جبران ناپذیر سر راهم قرار بگیری به هر نحوی که شده، حتی اگه ناراحت بشم

ممنون بابت همه چیز و منو ببخش بابت اشتباهاتم

 

 

 

امشب داشتم با داداشم سر یه مشکلی که براش پیش اومده بود حرف می زدیم، من داشتم از آرامش صحبت می کردم و اون گفت من به آرامشی که می خواسنک رسیدم، گفت من وقنی قرآن می خونم آرامش رو احساس می کنم، گفت من اون چیزی که می خواستم رو به دست آوردم و دیگه چیز دیگه ای برام مهم نیست

می دونم چی می خواست، اون هم همون چیزی رو می خواست که من می خوام

خوش به حالش

وقتی اینا رو می گفت بند بند بدنم می لرزید، یه حس عجیبی داشتم

گفت: خدا گفته کسی که ظلم کنه رو گوشهاش رو کر و چشمهاش رو کور میکنیم ...

اون آیه رو کامل گفت ولی من درست یادم نیست

تو دلم بلوایی شد، چون من دقیقا الان همینطورم

گوشهام کر و چشمهام کوره

گفت شاید بنده خدا فراموش کنه ولی خدا کاری می کنه که  نتیجش رو ببینی

نکنه ناخداگاه در حق کسی ظلم کردم و نمی دونم، بر من ببخش اگه اینطور بوده

اون روزای خوب رو برگردون

 

فقط خودم و خودت

خیلی وقت بود منتظر بودم دوستم یه فقط خودم و خودت جدید بنویسه

هر دفعه به وبلاگش سر می زدم ، می گفتم این بار دیگه نوشته ولی اونم عین من حس نوشتنش نمی یاد

می خواستم با نوشته اون یه تکونی به خودم بدم اما انگار اون نمی تونه به خودش تکونی بده

اینه که تصمیم گرفتم عنوان دزدی کنم و یه فقط خودم و خودت بنویسم

پس ...

فقط خودم و خودت

قبل از هر چیزی یه سوال دارم

این چه کاری بود با من کردی؟ که چی؟ یهو اومدی تو زندگیم ریخیم به هم بعدم رفتی؟ به همین راحتی...

مزه عشق رو بهم چشوندی و ... ؟ تشنم کردی و بی آب رهام کردی و رفتی؟

لذت می بری از این کار؟ از این که دوستت داشته باشم و نتونم بهت دسترسی داشته باشم؟

تو در حق من نامردی کردی...

تو دل منو سرشار از عشق کردی و بعد یهو پشتم و خالی کردی

تو اجازه دادی که خشم جایگزین اون همه عشق بشه

خشمی که نمی دونم باهاش چی کار کنم، هر چی باهاش می جنگم رفتنی نیست

حالا اون شده عاشق من و دست بردار هم نیست

دو شب میام سراغت ، برات اشک می ریزم ازت می خوام برگردی ولی بعد... باز خشم میاد سراغم و در گوشم نجوا می کنه ، می دونی چی می گه

میگه که چی؟ می خوای برگرده که بعد دوباره سر هیچ و پوچ رهات کنه؟ که به خاطرش از خیلی چیزا بگذری و بعد اون تو را دست خالی بذاره و بره ...

می گه تو از کجا می دونی تموم اون چیزایی که می گه درسته، شاید اینا رو اون نگفته... خلاصه کلی اما و اگر می ندازه سر راهم که من برم طرفش و من احمقم می رم

خودت می دونی که نمی خوام ولی ... چرا یه کاری نمی کنی؟ می دونم که منتظری من یه کاری بکنم، من عشقم و ثابت کنم، من به اون خشم لعنتی که هیچ، به همه ی کسانی که دور و برم هستن بفهمونم که اشتباه می کنن، بگم که عاشقتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتم

ولی من ناتوانم، من عرضه ی چنین کار بزرگی رو ندارم، من می ترسم، از خیلی چیزا می ترسم

از سختی هایی که سر راهمه می ترسم، از حرف بقیه ی می ترسم، از این که وسط راه بمونم و هیچ کس دستم رو نگیره می ترسم، من از عشق به تو می ترسم، آره می ترسم

ولی این عشق ریشه دوونده تو وجودم، یا باید ریشه هاش رو قطع کنم یا آبیاریش کنم و صد البته که نمی خوام قطع شه

فعلا که یه عالمه علف هرز و کرم و انگل دورش و گرفتن ، می ترسم خفت کنن، احساس می کنم به کسی احتیاج دارم که سم پاشیم کنه

ولی نیست، هیچ کس نیست

.

.

.

خودت واسم این کارو بکن، نمی دونم ؟ یه کاری بکن که دلم برگرده ...

مگه نه اینه که تو بزرگی، کریمی، ارحمن راحمینی،...

مگه نه اینه که تو همه چیزی...

قسمت می دم به تموم کسانی که دوستشون داری

به محمد، به علی، به فاطمه، به حسین و به مهدی

دلم رو بهاری کن

 

 

لعنت به این دل لعنتیه کوفتی

معلوم نیست چشه

دددددددددددد درست شو دیگه لامصب...

خستم کردییییییییییییییییی

9 روز دیگه هم رفت

2 تا دروغ مصلحتی گفتم ولی همینم اشتباه بود

باز هم غیبت کردم و شنیدم

بازم در مورد پدر و مادرم کوتاهی کردم

یه کار دیگه هم کردم که گناه بود، انجام ندادنش سخت بود

بعضی چیزا رو هنوز نمی تونم غلط بودنش رو هضم کنم، عقلم بهم می گه اشتباه نیست ولی بقیه می گن هست

و این سردرگمی باعث بروزش می شه

هفته دیگه انشاا... اگه مشکلی پیش نیاد می خوام برم یه جلسه عرفانی، نمی دونم چه جور جاییه ولی عرفان رو خیلی دوست دارم


فکر می کنم 10 روزی از آخرین حسابرسیم گذشته باشه

نمی تونم بگم ده روز خوبی بود چون یه سری چیزا رو اونجوری که می خوام رعایت نکردم، چقدر حرف نزدن سخته... مخصوصا اگه دلت پر باشه، هر کاری کردم نتونستم، خیلی جاها جلو خودمو گرفتم ولی نشد که نشد، آخرش در دلم باز شد، آرامش گرفتم ولی شاید با گذشت زمان هم همین آرامش رو به دست می آوردم

خدا رو شکر کوچکترین دروغی هم نگفتم، اما نه، دیروز به خاطر یه فراموش کاری دروغ گفتم

بیشترین زجر من از این زبونه... خدایا کمکم کن بتونم مهارش کنم

چند روز پیییش یه دوستی بهم می گفت نباید پیش بنده خدا اعتراف کنم، گفت اعتراف به گناه پیش بنده خدا خودش گناه ولی عقل من می گه گفتن لذت گناه پیش بنده خدا گناه

این وبلاگ یه جورایی دل منه، حرفایی که نمی تونم به هیچ کس بگم رو توش می نویسم

یه جور نجوا با خودمه، واسه همینم هست که جایی معرفیش نمی کنم ، همین که توش حرف می زنم برام کافیه

همین

پ ن: خدایا کمک کن که به پدر و مادرم بیشتر از این دلجویی کنم که عزیزترین افراد توی    زندگیم هستن

چند روزه دیگر هم گذشت، می خواستم بدون گناه پیش برم ولی نشد

هر چند تو خیلی جاها خیلی مقاومت کردم، تو این چند روز هیچ دروغی نگفتم و از این بابت خیلی خوشحالم

در مورد کسی قضاوت بد نکردم ولی غیبت رو کردم، خیلی تلاش کردم که غیبت نکنم و نشنوم ولی نشد، آخرش شیطون کار خودش رو کرد، حتی تو اون لحظم که داشتم می گفتم به خودم گفتم که نکن این کار رو، داری اشتباه می کنی ولی انگار با گفتنش آروم می شدم و این همون لذت گناه که آدم رو نابود می کنه

تا جایی که تونستم به دیگران کمک کردم، 3 تا نماز قضا داشتم و اونایی رو هم که خوندم زیاد چنگی به دل نمی زنه

یه گناه دیگه هم انجام دادم با اطلاع کامل از اینکه دارم انجامش می دم ، بلافاصله بعدش توبه و امیدوارم که دیگه هیچ وقت انجامش ندم

امروز داشتم به این فکر می کردم که پدرم 74 سال سنشه و مادرم 59 سال ولی با این حال هر دو به هر سختی شده کار می کنن تا من در آسایش باشم، اما من چی؟ من واسه اونا چی کار می کنم، هیچی، تمام وقتم را صرف خودم و کارام می کنم و به اونا که الان محتاج توجهن ....که این خودش گناه کمی نیست، خدایا کمکم کن که بتونم همونجوری که اونا دوست دارن زحماتشون رو جبران کنم.

و در آخر

خدایا ما را به راه راست هدایت فرما

 

واقعا چه چیزی توی زندگی شادت می کنه؟ چه چیزی بهت آرامش می ده؟

رفتن به مسافرت؟ زیبایی؟ پول؟ رفتن به مهمونی های آنچنانی؟ ...؟؟؟

نه، هیچ کدوم از اینها آرامش واقعی رو به من نمی ده، گاهی شون بالعکس آرامش رو از من می گیره، گاهی شون یه آرامش یه شبه، یه روزه و یا یک ماه رو به من می ده ولی بعد از یه مدت میبینم دوباره برگشتم سر جای اولم وحتی برگشت به عقب هم داشتم

گاهی من می مونم و عذاب وجدان، من می مونم و یه دنیا سرزنش

ولی ...

واقعا چه چیزی توی زندگی شادت می کنه؟

تنها چیزی که منو آروم می کنه وجود خدا درون منه، وجودی که خوبی مطلق و من به واسطه اون می تونم خوب باشم، تنها چیزی که آرامش مطلق بهم می ده اینه که با تک تک سلولهام حسش کنم و چقدر شیرینه این حس...

این دو روز، دو روز خوبی بوده، البته بدون اشکال نبوده، چون در مورد یه نفرر قضاوت کردم در صورتی که اصلا دلیلی برای زدن این حرف نبود.

نمی دونم چرا گاهی ما نمی تونیم جلوی دهنمون رو بگیریم.

هفته پیش کاری کردم که از لحاظ خودم درست بود ولی ... الان هر چی فکر می کنم از انجامش پشیمونم و از خدا می خوام که منو ببخشه که هیچ وقته دیگه انجامش نمی دم.

فقط یه تصمیم نادرست همه چیز رو عوض می کنه، تو یه لحظه اتفاق میفته و ای کاش اون یه لحظه هیچ وقت اتفاق نمی افتاد .

خدایا منو ببخش

خدایا توبه، توبه، توبه


ما آدما خیلی اشتباه ها رو انجام میدیم، خیلی مشکلات از خودمونه و فکر می کنیم بقیه مشکل دارن، خودمون به راحتی آب خوردن دروغ می گیم، غیبت می کنیم، حق بقیه رو خواسته یا ناخواسته پایمال می کنیم و بعد انتظار داریم همه خوب باشن.

اگه هر کدوم از ما با خودمون روراست باشیم می بینیم که خیلی هم آدم خوبی نیستیم.

ولی من تصمیم گرفتم که اینطور نباشم، هر کسی هر طور که می خواد رفتار کنه من نمی خوام بخورم که خورده نشم.

نمی خوام دیگه دروغ بگم حتی کوچکترینش رو، غیبت نمی خوام بکنم و خیلی کارای دیگه که تا الان به راحتی انجامش می دادم.

خدا رو شکر یک هفتس که دارم تمرین می کنم تا حد زیادی هم موفق بودم، ولی یکی دو مورد اشتباه داشتم که همونم باید ترک بشه

از الان می خوام هر شب تو این وبلاگ اعترافاتم رو بنویسم، نه برای کسی، برای خودم ، یه جور دفتر حسابرسی همیشگی، تا شاید بتونم آدمی باشم که همیشه از خودم انتظار دارم.

به امید روزی که هر روز بیام تو وبلاگ و فقط خوبی بنویسم

شب قدر

 

ماه رمضون هم تموم شد، ماهی که هر سال بهترین ماه زندگیم بود
اما امسال... نمی دونم چرا ولی
سه تا شب قدر داشتیم ولی توبه ای در کار نبود
نه توبه ای، نه طلب استغفاری، نه دعایی، نه قرانی...
پیش خودم می گفتم که چی؟ توبه کنم که چی؟ که دوباره روز از روز روزی ازنو
که دوباره همون کارایی که به خاطرش توبه کردمو تکرار کنم
که دوباره همون آدم قبلی باشم
آخه تا کی هر سال توبه کنم و تغییر نکنم
آخه تا کی تکرار مکررات کنم
آخه تا کی تو منو ببخشی و من باز ناامیدت کنم
این که نشد...
 
ولی با تموم این احوال دلم توبه می خواد، دلم یه توبه جانانه می خواد
دلم قران خوندن می خواد
انگار همین توبه، همین نماز، همین قراان چند روزه جلوی یه سری کارا رو می گیره
نمی ذاره از یه حدی جلوتر برم
یه ترمز بهم می ده
و من شدیدا احتیاج به این ترمز دارم
خودم احساسش می کنم

می خوام که امشب شب قدر من باشه
کمکم کن

حس ...

 

دوست داشتم در اولین روز ماه رمضون برات چیزای خوشگل بنویسم ولی هر کاری می کنم هیچی به این مغز نخودیم خطور نمی کنه، نوشتنم نمی یاد

می دونی، شاید نوشتن این حرفا اینجا درست نباشه ولی واقعیتیه که تو زندگی هممون هست

گاهی انقدر کار می کنیم کار می کنیم که خودمونو سرگرم کنیم، خودمونو مشغول کنیم، همینطورم می شه ولی آخرش تو یه لحظه اون حسه بهت دست می ده، حس تنهاییی...

حسی که تموم انگیزت رو ازت می گیره، حسی که خستگی کل روز رو از دوشت نمی کنه و سنگینترش هم می کنه

حسی که باعث می شه نه حوصله ی مامانت رو داشته باشی نه بابات رو...

حسی که عشق رو تو وجودت کم کم می کشه...

می دونم تو هستی، می دونم تنها نیستم و تو همیشه اون بالا همراهمی، و می بینم که خیلی جاها دستمو می گیری و اجازه نمی دی....

همه ی اینا رو می فهمم ولی جنس تنهایی من فرق می کنه، می دونم که می دونی چی می گم

من دوست داشتن زمینی می خوام ولی نمی تونم دوست داشته باشم...

نمی خوام تنها باشم ولی نمی تونم این تنهایی رو با کسی قسمت کنم...

یه آدم صادق تو زندگیم می خوام، یه کسی که بتونم بهش اعتماد کنم، کسی که بتونم دوسش داشته باشم ولی انگار هیچ کس پیدا نمی شه...

خیلی خنده داره که از این همه آدمی که میان دور و برت به هیچ کدومشون نتونی اعتماد کنی...

خسته شدم، از این بی اعتمادی، از این بدبینی، از این حس بدی که تو وجودمه...

از این تنهایی مکرر...

از این بی حوصلگی...

 

امروز روز اول تدریسم بود

همه چی خوب پیش رفت، دقیقا همون چیزی که خودم می خواستم

امیدوارم بتونم معلم خوبی باشم

خدایا ازت می خوام کمکم کنی انسان خوبی باشم چون در این صورت که می تونم معلم خوبی باشم

خودت می دونی که همیشه آرزو داشتم معلم بشم و دلایلم رو هم  می دونی، پس کمکم کن

بتونم به اهدافم برسم

 

خدايا ممنون به خاطر اينکه من و انقدر خوب آفريدي
ممنون به خاطر تمام صفات خوبي که بهم دادي
و ممنون به خاطر اينکه انقدر ازم مراقبت کردي
و به حال خودم رهام نکردي
ممنون که بدي زندگي، بدي آدما رو بهم نشون دادي
که ياد بگيرم هيچ وقت مثل اونا نباشم
که ياد بگيرم آدم باشم
هر چي مي ره بيشتر عاشقت مي شم، چون يکي يکي حکمتات رو مي بينم
و ميبينم مثل همون گنجشکي که خونشو خراب کردي واسه محافظتش از طوفان، با من رفتار کردی
بايد خيلي دوستم داشته باشي ؟
يه روزي گفتم از دلم بدم مياد ولي الان مي گم عاشقشم

 

يه هفته پيش دوستم بهم زنگ زد
گفت ديشب يه خواب عجيب ديدم
خواب خدا رو ديدم
توي يه اتاق بود ، بغلش کردم
باهاش حرف زدم
بهش گفته بود يکم صبر کن به چيزايي که مي خواي مي رسي
وقتي خوابشو واسم تعريف مي کرد
بند بند بدنم مي لرزيد
نمي تونستم جلو اشکما بگيرم
دوستم از خدا گله مند بود و اين خواب و ديد
و من منتظر نشونه هايي ازش بودم تا دوباره...
وهر دومون به اون چيزي که مي خواستيم رسيديم
شايد اين جواب امتحاني بود که هر دومون سربلند ازش بيرون اومديم

لحظه اي ؛
غفلت کردم .
" تو "
از دلم رفتي ؛
دلم ?" بيت الحرام " شد !

جمله ي خيلي قشنگيه ، چقدر طول کشيد که دلم رو خونه ي تو کنم
تازه داشتم عشق و حالش رو مي کردم که اون يک لحظه همه چيز رو خراب کرد
تا بياد سرمو تکون بدم پشت اون يک لحظه غفلت ماه ها، غفلت اومد
و من ...
پارسال اين موقع کجا بودم و امسال کجا؟
زماني که مي خواستم دلم رو خالي از عشق کنم و بهش قفل بزنم ، تو هم رفتي
ولي من نمي خواستم تو بري
برگرد ، اون قفل واسه تو نيست
دل من هميشه به روي تو بازه...

 

 

سجاده ام کجاست؟
مي خواهم از هميشه ي اين اضطراب برخيزم
اين دل گرفتگي مداوم شايد،
تاثير سايه ي من است،
که اين سان گستاخ و سنگوار
بين خدا و دلم ايستاده ام.
سجاده ام کجاست؟


نشونه هات و گرفتم، تو فوق العاده ای، لحظه ای دست آدم رو می گیری که فکرشم نمی کنی
از جایی اون جرقه رو روشن می کنی که آدم می مونه
بعد از اونشب که 1 دقیقه ای به آسمونت خیره شدم، انگار که می ترسیدم دوباره چشمام رو سمتت بچرخونم
می ترسیدم از اینکه سرم رو بالا بگیرم ولی امشب...
شب من و توه، می خوام برم تو حیاط و سیر دلم نگات کنم
من این من بین تو و دلم رو نمی خوام

 

یعنی می شه یه شب تو شب آرزوها یکی از آرزوهای من برآورده بشه...

خدایا...
چی کار کردی بامن؟
به همه چیز و همه کس شک کردم
دیگه نمی دونم چی درسته چی غلط؟
کی درست می گه کی غلط؟
به عقل خودم هم شک کردم
دلم که دیگه اعتمادی بهش نیست
اشتباهاتی کرده که...
.
.
.
کلافم بدجور
قاطیم در حد تیم ملی
دلم می خواد برم جایی که هیچ کسی نباشه
من باشم و آسمون و تو
خداجون کمکم کن
من و از این وضعیت خلاص کن
.
.
.
خودم می دونم که که چی باعث شد از تو دور شم
ولی می دونم باید این شک برطرف شه
وگرنه دوباره وسط راه می زنم تو بیراهه
تو این هفته قدم اول رو برمی دارم
می دونم که کمکم می کنی

 

پ ن: امیدوارم روزی برسه که تو همین وبلاگ پستی با عنوان قدم آخر بنویسم و به جایی که می خوام برسم

 

امشب وبلاگم رو از اول، تموم پستاش با تموم نظراتش،
 چه تایید شده و چه تایید نشده رو خوندم
با خوندن هر کدوم می رفتم به همون دوران
بعضیشون غمگینم کردن، بعضیشون خوشحال و با خوندن بعضیشون اشک ریختم
.
.
.
هر چی که بود حس خوبی بود
واسه همین تصمیم دارم دوباره بنویسم

دل مجازی

 

مطلب قبلی آخرین مطلبی بود که نوشتم

می خوام تبدیل بشم به همون دختری که تنها جای نگفتنی هاش دلش بود

زمانی که دهن باز می کنی و شروع به گفتن می کنی، نیاز پیدا می کنی به دیگری... به کسی که حرفت رو بفهمه، به کسی همدردت باشه ،به کسی که دلداریت بده و به کسی که همراهیت کنه...

حتما یه جای کار من می لنگه که نه تو دنیای حقیقی نمی تونم همچین کسی رو پیدا کنم، نه تو دنیای مجازی...

پس همون بهتر که حرف دلم مال دلم باشه

چون اون تنها کسیه که می فهمه...

خداحافظ دل مجازی من، وبلاگ عزیزم

 

گذشته ها گذشته

 

گذشته ها گذشته...
ولی بعضی موقع ها انقدر گذشته ها عزیز و دوست داشتنی هستن
که هر چیم می خوان بگذرن، این ذهن لامصب نمی ذاره ،انگار با فکر کردن بهشون هم حال میای
روحت تازه می شه، واسه همینم هست که ولش نمی کنی
گذشته مثل یه قفسه
ولی گاهی عاشق این قفسم
عاشق اسارتشم
.
.
.
ولی انگار قفس هم از من خسته شد
خسته شده از این همه تکرار
همین امروز بود که وقتی رفتم توش
همین که اومدم چشمامو ببندم
یهو سرم داد کشید و گفت: بسه دیگه
خسته نشدی، به خدا من از دست تو خسته شدم
این ضرب المثل رو که واسه من نگفتن، واسه تو آدمیزاد گفتن "گذشته ها گذشته"
هی...
گذشته هم دیگه ما رو نمی خواد
.
.
.
چشم، هر چی تو بگی، نگم چشم چی بگم؟
چشم،چشم،چشم
گذشته ها گذشته

 

ديشب خيلي به اين فکر کردم که چه جوريه تو يه موقع هايي هستي
يه موقع هايي نيستي
همه چيز و مرور کردم
بارها و بارها
به تنها چيزي که رسيدم عشق بود
آره هر جا که عشق هست تو هم هستي
تو هميشه هستي ولي هر جا که من عشق ورزيدم تو رو ديدم
با تمام وجود حست کردم
زماني که سرشار از عشق بودم
عشق به زندگي، عشق به ديگري،عشق به خونوادم، عشق به کار و ...
راست مي گن که عشق زميني عشق آسموني مياره
وقتي زمين از وجود توه چه جوري مي شه بدون عشق به زمين عاشق تو بود؟
وقتي عاشق بارون باشي تو قطره قطره ش مي شه تو رو ديد
وقتي عاشق گل باشي بوي گل بوي تو رو داره
وقتي عاشق کوه باشي تو قدرتش مي شه قدرت تو رو ديد
وقتي عاشق آسمون باشي مي شه تو رو توي اون ديد و آرامش گرفت
وقتي عاشق ليلي باشي مي شه زيبايي تو رو توي وجود اون ديد
چرا که بارون زلاليش رو
گل عطرش رو
کوه قدرتش رو
آسمون آرامشش رو
و ليلي زيباييش رو از تو گرفته

و وقتي عاشق زندگي باشي...
.
.
.
ديشب فهميدم که هر زمان که اميدم رو از دست مي دم
هر زماني که از زندگي خسته مي شم
هر زمان که از زمين و زمان مي برم
تو کم رنگ مي شي
هر چه من نااميدتر و خسته تر تو کم رنگ تر
.
.
.
پس من به زندگي عشق مي ورزم
و هر آنچه که اين عشق رو دو چندان کنه عاشقانه دوست خواهم داشت

 

بلاخره بعد از ۲۲ سال دارم میام ...

تو رو خدا کاری نکن که نشه...

۲۰ ، ۳۰ روزه دیگه اونجام...

دلم می خواد چند ساعتی رو فقط صرف دیدن گنبد و کبورات کنم، فقط نگاه...

این صحنه رو بارها و بارها توی رویاهام دیدم و هر بار از دیدنش کلی لذت بردم...

کی می شه تو واقعیت خودمو اونجا ببینم...


پ ن:

یکی یکی رویاهام دارن به واقعیت تبدیل می شن ...

شکرت بابت همه چی...

چه رویاها و چه واقعیات...

 

دو روزه حس خوبی ندارم

دلشوره ی عجیبی دارم خدا رحم کنه...

خوشبختی...

 

ملا چهار دست و پا در خیابان به دنبال گمشده ای می گشت.
دوستی به او می رسد و از ملا سوال می کند که به دنبال چه می گردد؟
وی در جواب می گوید به دنبال کلیدش می باشد.
دوست از او می پرسد کلید حدودا کجا افتاده تا او هم همان حوالی را جستجو کند،
ملا پاسخ می دهد در خانه افتاده است،
دوست سوال می کند پس چرا اینجا به دنبالش می گردی؟؟؟
ملا می گوید چون در اینجا نور بیشتری است.


داستان خنده داری است ولی واقعیت این است
که ما با زندگی به همین نحو برخورد داریم.
ما همیشه خوشبختی را در خارج از وجود خود جستجو می کنیم و
منابع بیرونی و عینی را سبب خوشبختی می دانیم در حالیکه
تمام جواب ها را باید در خود بیابیم.

 

عشق می ورزم برای آنکه دوست دارم محبت کنم

درخت و گیاه غنچه می کنند زیرا باید شکوفا شوند، نه برای آنکه گرد آن بچرخند...

کنار دریا، با آب همزبان بودم
میان توده ی رنگین گوش ماهی ها،
ز اشتیاق تماشا چو کودکان بودم!
به موج های رها شادباش می گفتم!
به ماسه ها، به صدف ها، حباب ها، کف ها
به ماهیان و مرغابیان چنان مجذوب،
که راست گفتی، بیرون از این جهان بودم
نهیب زد دریا،
که:-مرد!
این همه در پیچ و تاب آب مگرد!
چنین در بن خس و خاشاک هرزه پوی، مپوی
مرا در آیینه ی آسمان تماشا کن!
دری به روی خود از سوی آسمان وا کن!
دهان باز زمین در پی تو می گردد!
از آنچه بر تو نوشته ست، دیده دریا کن!
زمین به خون تو تشنه ست، آسمانی باش!
بگرد و خود را در آن کرانه پیدا کن!

فریدون مشیری
از کتاب مروارید مهر

امشب شب اربعینه
نه رفتم مسجد، نه هیئت، نه ...
تو خونه کنار بخاری دراز کشیده بودم و تلویزیون تماشا می کردم
مامان زد شبکه سه پخش مستقیم از کربلا بود
بهش گفتم بذار همینجا باشه
همینطور که می دیدم یاد یه خواب افتادم
چند وقت پیش دیدم، خودمم سر در نیووردم تعبیرش چیه
گهواره علی اصغر و نزدیک قبرستون روستامون دیدم
داشت تکون می خورد، من ایستاده بودمو نگاش می کردم، حس عجیبی توی خواب داشتم...
نمی دونم
.
.
.
پا شدم وضو گرفتمو ایستادم به نماز
آخ که چه نمازی شد
حاضر نیستم این لحظات رو با هیچ چیز دیگه تو زندگیم عوض کنم
وقتی می گی بسم الله الرحمن الرحیم بغض گلو تو می گیره
دیگه نمی تونی کلمات رو درست ادا کنی
نگاتو ناخدا گاه می بری سمت بالا و ...
آب دهنتو به سختی پایین می دی
وقتی دستت و می بری واسه قنوت یهو بغضت می ترکه
اشک می ریزی و می گی
ربنا آتنا فی الدنیا حسنا و فی آلاخرة حسنه و قنا عذاب النار...
و بقیه نماز و اشک و ...
سجده آخر دیگه دلت نمی خواد سرت رو از رو مهر بلند کنی...
زمانی که نماز تموم می شه وجود اون دو تا فرشته رو شونه هات احساس می کنی...
چه حالی می ده ذکر آخر نماز و خوندن دعای فرج با اون حال...
آخ آخ ...
عاشق خودت و اون لبخندات و این لحظاتی که هرزگاهی نصیبم می کنی هستم...
خداجون هیچ وقت نگاتو نه از من نه از عزیزانم نه از هیچ کس دیگه برنگردون...
اگه ما هم ازت رو برگردوندیم و کوتاهی کردیم و اون دل خوشگلت رو شیکوندیم تو بازم ازمون رو گردون نباش
بذار به حساب انسان بودن و اشتباهاتش...
هممونو به راه راست هدایت کن...

التماس دعا