يه هفته پيش دوستم بهم زنگ زد
گفت ديشب يه خواب عجيب ديدم
خواب خدا رو ديدم
توي يه اتاق بود ، بغلش کردم
باهاش حرف زدم
بهش گفته بود يکم صبر کن به چيزايي که مي خواي مي رسي
وقتي خوابشو واسم تعريف مي کرد
بند بند بدنم مي لرزيد
نمي تونستم جلو اشکما بگيرم
دوستم از خدا گله مند بود و اين خواب و ديد
و من منتظر نشونه هايي ازش بودم تا دوباره...
وهر دومون به اون چيزي که مي خواستيم رسيديم
شايد اين جواب امتحاني بود که هر دومون سربلند ازش بيرون اومديم
لحظه اي ؛
غفلت کردم .
" تو "
از دلم رفتي ؛
دلم ?" بيت الحرام " شد !
جمله ي خيلي قشنگيه ، چقدر طول کشيد که دلم رو خونه ي تو کنم
تازه داشتم عشق و حالش رو مي کردم که اون يک لحظه همه چيز رو خراب کرد
تا بياد سرمو تکون بدم پشت اون يک لحظه غفلت ماه ها، غفلت اومد
و من ...
پارسال اين موقع کجا بودم و امسال کجا؟
زماني که مي خواستم دلم رو خالي از عشق کنم و بهش قفل بزنم ، تو هم رفتي
ولي من نمي خواستم تو بري
برگرد ، اون قفل واسه تو نيست
دل من هميشه به روي تو بازه...