دل مجازی

 

مطلب قبلی آخرین مطلبی بود که نوشتم

می خوام تبدیل بشم به همون دختری که تنها جای نگفتنی هاش دلش بود

زمانی که دهن باز می کنی و شروع به گفتن می کنی، نیاز پیدا می کنی به دیگری... به کسی که حرفت رو بفهمه، به کسی همدردت باشه ،به کسی که دلداریت بده و به کسی که همراهیت کنه...

حتما یه جای کار من می لنگه که نه تو دنیای حقیقی نمی تونم همچین کسی رو پیدا کنم، نه تو دنیای مجازی...

پس همون بهتر که حرف دلم مال دلم باشه

چون اون تنها کسیه که می فهمه...

خداحافظ دل مجازی من، وبلاگ عزیزم

 

گذشته ها گذشته

 

گذشته ها گذشته...
ولی بعضی موقع ها انقدر گذشته ها عزیز و دوست داشتنی هستن
که هر چیم می خوان بگذرن، این ذهن لامصب نمی ذاره ،انگار با فکر کردن بهشون هم حال میای
روحت تازه می شه، واسه همینم هست که ولش نمی کنی
گذشته مثل یه قفسه
ولی گاهی عاشق این قفسم
عاشق اسارتشم
.
.
.
ولی انگار قفس هم از من خسته شد
خسته شده از این همه تکرار
همین امروز بود که وقتی رفتم توش
همین که اومدم چشمامو ببندم
یهو سرم داد کشید و گفت: بسه دیگه
خسته نشدی، به خدا من از دست تو خسته شدم
این ضرب المثل رو که واسه من نگفتن، واسه تو آدمیزاد گفتن "گذشته ها گذشته"
هی...
گذشته هم دیگه ما رو نمی خواد
.
.
.
چشم، هر چی تو بگی، نگم چشم چی بگم؟
چشم،چشم،چشم
گذشته ها گذشته