دل من!

 

توی دلم فقط تو بودی خود خود خودت

گفتی یه قسمتش رو با دیگری شریک شم

گفتی نمی خوای تنها باشی

گفتی می خوای عشق بورزم

گفتی من عاشق عشق ورزیدنم

گفتی من عاشق عاشق و معشوقم

گفتی زندگی یعنی عشق ، پس عاشق باش

گفتی...

تو گفتی و گفتی و گفتی...

اما من ...

نمی خواستم دلمو بدم ، من دلداگی رو دوست نداشتم

می خواستم دلم دست کسی باشه که همیشه هست

کسی که حتی وقتی من نمی بینمش باز هم هست

سالها گذشت و تنها بودی

سالهایی که حتی من هم نبودم و تو ...

انقدر صبر کردی و صبر کردی ...

تا...

تا دیدمت، شنیدمت، بوییدمت، چشیدمت و لمست کردم

آخ که چه لذتی داشت...

چقدر عشق بازی کردیم، یادته...

چشم تو چشم هم...

تو به من لبخند می زدی و من به تو...

عاشق اون خنده هاتم

وقتی می خندی دلم می خواد بیام تو آغوشت

خلاصه گذشت و گذشت

تا اینکه من هم دل دادم

عین تو عاشق شدم

تو خوشحال بودی

من هر روز عاشق تر می شدم و تو خوشحال تر

چون صد مرتبه عشق ورزیدن به اون برابر بود با هزار بار عشق ورزیدن به تو

چون تو کمال عشقی

و نمی شه عاشق باشی و تو نباشی

حالا می فهمم که چرا تنهایی رو دوست نداشتی

.

.

.

آره

من عاشق شدم

.

.

.

ولی اون رفت

نخواست که تو دل من باشه

شاید دل من براش تنگ بود و اون به وسعت بیشتری نیاز داشت

اون عاشق پرواز بود و شاید دل من اسیرش کرده بود

شاید نفهمید که دل من به هر اندازه که اون می خواد وسیع می شه

شاید نفهمید که دل من هم عاشق پروازه

شاید نفهمید چه جایگاهی تو دل من داره

شاید نفهمید که من و تو چقدر عاشقشیم

هر چه که بود رفت اما نمی تونه هیچ گاه عشقش رو از دل من ببره

.

.

.

و تو دوباره تنها شدی

ولی این بار دیگه جایی برای دیگری نیست

من هنوزم عاشقت هستم

عاشق اون نگاهت و اون خنده هات

ولی نمی تونم برای تنهاییت کاری کنم

حالا نوبت خودته که ...

اگه از این تنهایی کلافه ای برش گردون...

این گوی و این میدان

بسم الله

.

.

. 
 

 

حراج وسايل شيطان


به روایت افسانه‌ها روزی شیطان همه جا جار زد كه قصد دارد از كار خود دست بكشد
 
و وسایلش را با تخفیف مناسب به فروش بگذارد.
 
او ابزارهای خود را به شكل چشمگیری به نمایش گذاشت. این وسایل شامل خودپرستی،
 
شهوت، نفرت، خشم، آز، حسادت، قدرت‌طلبی و دیگر شرارت‌ها بود.
 
ولی در میان آنها یكی كه بسیار كهنه و مستعمل به نظر می‌رسید، بهای گرانی داشت
 
و شیطان حاضر نبود آن را ارزان بفروشد.
 
كسی از او پرسید: این وسیله چیست؟
 
شیطان پاسخ داد: این نومیدی و افسردگی‌ست
 
آن مرد با حیرت گفت: چرا این قدر گران است؟
 
 
شیطان با همان لبخند مرموزش پاسخ داد: چون این مؤثرترین وسیلة من است. هرگاه
 
سایر ابزارم بی‌اثر می‌شوند، فقط با این وسیله می‌توانم در قلب انسان‌ها رخنه
 
كنم و كاری را به انجام برسانم. اگر فقط موفق شوم كسی را به احساس نومیدی،
 
دلسردی و اندوه وا دارم، می‌توانم با او هر آنچه می‌خواهم بكنم...
 
من این وسیله را در مورد تمامی انسان‌ها به كار برده‌ام. به همین دلیل این قدر
 
كهنه است!
 
 

م ع ل م!


امشب بعد از 21 سال دوباره صدای معلم کلاس اولمو شنیدم...

وای نمی دونین چه حس خوبی داشت...

بعد از چند وقت پرس و جو  بلاخره شمارشو گیر آوردم

به مناسبت روز معلم بهش زنگ زدم

باورم نمی شد، وقتی گقتم فتحی هستم

سریع شناخت،خیلی خوشحال شد!

کلی در مورد اون روزا حرف زدیم، از اداهایی که سر کلاس در می آورد و ما رو می خندوند...

یه معلم استثنایی بود، برامون مثه یه پدر بود نه یه معلم

منو برگردوند به سالهای دور، وقتی 7 ساله بودم

سالهایی که بزرگترین لذتم گرفتن کارت های 100 امتیازی بود!

چه روزای خوبی بودن...

کاش برمی گشتم به همون دوران...

دورانی که تنها دقدقه ی ذهنم این بود که چه جوری جیم شم برم بازی...

گرگم به هوا، هفت سنگ، شاه و وزیر و حتی خاله بازی ...

 


خدا خیرش بده، ایشا... که هم اون و هم همه ی معلمای خوب عاقبت بخیر بشن که ما هرچی دارم از اونا داریم


بد نیست شمام اگه شماره معلمتون رو دارین بهش یه زنگ بزنین ، خیلی خوشحال می شن!