خدای من؟؟؟!
تا دو سال پيش تا مي گفتن خدا، مي گفتم خوب خدا کريمه، بزرگه، رحيمه ولي هيچ
کدومو حس نمي کردم، نه اينکه کرامتش رو نفهمم نه؟ نمي دونم چه جوري بگم،
بي خيال از الان مي گم:
خدا؟؟؟!
خدا اقيانوسه آرام، اقيانوسه اطلس، اما نه! خدا يه قطره بارون توي يه بيابونه برهوت!
خدا طوفان شن کوير، اما نه! خدا نسيم بهاري صبحگاه!
خدا گل هاي پر عطر گلستان، اما نه! خدا يه گل بر رود يک بوته ي خار!
خدا کوه اورست، کوه دماوند، اما نه! خدا سنگريزه توي صحراست که سقف بالاي
سر هزاران موجوده زنده ست!
خدا سرماي زمستون و غم پاييز ،اما نه! خدا گرماي تابستون، شادي بهار !
خدا شب تاريک و ماه بي نور، خدا، اما نه! روز روشن و خورشيد تابان!
خدا منم! خدا تويي! خدا تک تک موجودات بزرگ و کوچک اين جهان...!
ميبيني مامان خدا ديگه اون دورر دورا نيست، اون خيلي نزديکه، نزديکتر از اون چيزي
که تصور کنيم!
من دارم خدا رو مي بينم و با تموم وجودم احساسش میکنم!
کي ميگه نمي شه اونو ديد؟!!!
اما هنوزم مي گم
خدا؟؟؟!!!!!!!!!!!!
................................................................................................................................
پی نوشت:
1-به نظر من خدا همه جوره قشنگه؛ چه لطفش چه عتابش،چه خندش چه قهرش، چه ...!