خنده عاشقانه

این روزا تو هر وبلاگی می رم همه از محرم نوشتن، هر کی به نحوی عشق خودش نسبت به حسین رو

ابراز کرده، خداییش بعضی از مطلبا هم فوق العاده ست

اما من اصلآ نمی دونم باید چی بنویسم

تو بچگی وقتی محرما می رفتم مسجد، وقتی خانوما رو می دیدم که انقدر زجه می زنن، وقتی اسم

زینب و حسین می یومد جیغ می زدن و از هوش می رفتن ، حسودیم می شد که چرا از چشمای من

هیچی نمی یاد حتی یه قطره اشک، منم وقتی چراغ ها خاموش می شد، با آب دهنم دور چشمام رو

خیس می کردم ، و وقتی چراغ ها روشن می شد مغرورانه سرم رواز زیر چادر در می آوردم که منم واسه

حسین...

بزرگتر که شدم بازم گریه ام نمی گرفت ولی این بار حسودیم نمی شد

متعجب می شدم که چرا!!!؟؟؟

چرا اینا اینطور گریه می کنند؟ مگه حسین و اهل بیتش گریه دارن؟ زجه دارن؟؟؟

اونا که آخر عشق بازی بودن، اونا که  بهترین جاها رو ازان خودشون کردن

اونا الان پیش خدان... یه آدم از این بالاتر چی می خواد؟؟؟

این همه گریه... نمی فهمیدم !!!

چند سال بعد ...

 شام غریبان، تو گلزار شهدا، کنار قبر پسرخالم، وقتی هیئت های عزاداری میومدن و می رفتن، برای

اولین بار اشکم سرازیر شد

ولی این بار هم نه برای حسین، نه برای زینب و نه برای سر بریدشون

برای خودم...

برای اینکه حسین کی بود و من کیم، رو سیاه بودم

بهش گفتم:

تو کجا و من کجا؟ ایمان تو کجا و ایمان من کجا؟

اراده ی تو چه کرد و اراده ی من ...؟ حتی یک ماه هم دوام نمیاره

تو برای عشق به اون سر دادی، از جون عزیزترت، فرزند شیرخوارت رو دادی

و من...؟؟؟

.

.

.

ای وای...

 

خدایا ازت روزی رو می خوام که به جای گریه کردن در روز عاشورا، از ته دلم بخندم و شاد باشم به خاطر

خوشنودی و شادی تو و حسینت...

پس از مرگم چه خواهد شد

نمي دانم پس از مرگم چه خواهد شد


نمي خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت


ولي بسيار مشتاقم

 

که از خاک گلويم سوتکي سازد


گلويم سوتکي باشد به دست کودکي گستاخ و بازيگوش

 

و او


يکريز و پي در پي دم خويش را بر گلويم سخت بفشارد


و خواب خفتگان خفته را آشفته سازد

 

بدين سان بشکند در من


سکوت مرگبارم را...


پ.ن۱: حتما همتون شنیدید ولی فکر کنم ارزش چند بار خوندن و شنیدن رو داشته باشه