...
کمکم کن بتونم...
این روزا هر جا می رم یه اسمی از تو می شنوم
آخه تولدت بود
شب تولدت یاد عید افتادم، فکر کنم یازدهم دوازدهم عید بود
بعد 27 سال برای اولین بار باهات حرف زدم، اونم تلفنی...
جدای از اینکه هر موقع یادم میاد حالم گرفته می شه ولی اون موقع خیلی بهم حال داد
اون موقع یه حس عجیبی داشتم
بهم گفته بودن وقتی از ته دلت یه چیزی رو ازش بخوای بی جوابت نمی ذاره
خوب اون موقع من...
یادته از پشت گوشی آروم آروم شروع به گفتن کردم
۱-...
۲-...
۳--...
۴-...
۵-...
دروغ نگفته باشم 2 تاشو برآورده کردی ولی...
.
.
.
بی خیال، گله کردن دیگه دردی رو دوا نمی کنه
همون دو تا رو هم دمت گرم
از خیر بقیه گذشتیم، مخصوصا آخری...
یعنی نگذرم هم دیگه کاری از دستت بر نمیاد
شاید یه نفر دیگه عکس همینو ازت خواسته،حتما دل اون پاک تر بوده و دعاش گیراتر
اون موقع تو هم می دونستی که فایده ای نداره
اصرار من الکی بوده، یکم دیر فهمیدم
یکم که نه، خیلی دیر فهمیدم
به خدا من انقدرا که فکر می کنی خنگ نیستم، نمی دونم چرا...؟؟؟
بازم بی خیال، دیگه نمی خوام در موردش حرف بزنم
این کلمه ی بی خیال هم کلمه ی خوبیه ها
باهاش می شه همه چیز و جمع و جور کرد
تو این مدت که خیلی به دردم خورده
تقریبا هر چند روز یه بار، گاهی هر روز و گاهی هم روزی چند بار به خودم می گم
.
.
.
و باز هم بی خیال...
خیلی دلم می خواست الان مشهد بودم
به جای نوشتن رودررو باهات حرف می زدم
میام پیشت
انشاا...قبل از عید میام
گفتم میام مشهد یاد رویاهای خودم افتادم
می دونم که می دونی
هم خندم می گیره هم غصه
خندم می گیره به خاطر مسخره بودن خودم که انقدر رویاپرداز و ... هستم
و غصم می گیره به خاطر رویاهای قشنگی که واقعیت ندارن
از کجا رفتم به کجا ؟
بی خیال بابا بی خیاااااااااااااااال
این همه حرف زدم به خاطر یه جمله می ترسم آخرشم یادم بره
اومده بودم بگم
تولدت مبارک