خوشبختی...

 

ملا چهار دست و پا در خیابان به دنبال گمشده ای می گشت.
دوستی به او می رسد و از ملا سوال می کند که به دنبال چه می گردد؟
وی در جواب می گوید به دنبال کلیدش می باشد.
دوست از او می پرسد کلید حدودا کجا افتاده تا او هم همان حوالی را جستجو کند،
ملا پاسخ می دهد در خانه افتاده است،
دوست سوال می کند پس چرا اینجا به دنبالش می گردی؟؟؟
ملا می گوید چون در اینجا نور بیشتری است.


داستان خنده داری است ولی واقعیت این است
که ما با زندگی به همین نحو برخورد داریم.
ما همیشه خوشبختی را در خارج از وجود خود جستجو می کنیم و
منابع بیرونی و عینی را سبب خوشبختی می دانیم در حالیکه
تمام جواب ها را باید در خود بیابیم.

 

عشق می ورزم برای آنکه دوست دارم محبت کنم

درخت و گیاه غنچه می کنند زیرا باید شکوفا شوند، نه برای آنکه گرد آن بچرخند...

کنار دریا، با آب همزبان بودم
میان توده ی رنگین گوش ماهی ها،
ز اشتیاق تماشا چو کودکان بودم!
به موج های رها شادباش می گفتم!
به ماسه ها، به صدف ها، حباب ها، کف ها
به ماهیان و مرغابیان چنان مجذوب،
که راست گفتی، بیرون از این جهان بودم
نهیب زد دریا،
که:-مرد!
این همه در پیچ و تاب آب مگرد!
چنین در بن خس و خاشاک هرزه پوی، مپوی
مرا در آیینه ی آسمان تماشا کن!
دری به روی خود از سوی آسمان وا کن!
دهان باز زمین در پی تو می گردد!
از آنچه بر تو نوشته ست، دیده دریا کن!
زمین به خون تو تشنه ست، آسمانی باش!
بگرد و خود را در آن کرانه پیدا کن!

فریدون مشیری
از کتاب مروارید مهر

امشب شب اربعینه
نه رفتم مسجد، نه هیئت، نه ...
تو خونه کنار بخاری دراز کشیده بودم و تلویزیون تماشا می کردم
مامان زد شبکه سه پخش مستقیم از کربلا بود
بهش گفتم بذار همینجا باشه
همینطور که می دیدم یاد یه خواب افتادم
چند وقت پیش دیدم، خودمم سر در نیووردم تعبیرش چیه
گهواره علی اصغر و نزدیک قبرستون روستامون دیدم
داشت تکون می خورد، من ایستاده بودمو نگاش می کردم، حس عجیبی توی خواب داشتم...
نمی دونم
.
.
.
پا شدم وضو گرفتمو ایستادم به نماز
آخ که چه نمازی شد
حاضر نیستم این لحظات رو با هیچ چیز دیگه تو زندگیم عوض کنم
وقتی می گی بسم الله الرحمن الرحیم بغض گلو تو می گیره
دیگه نمی تونی کلمات رو درست ادا کنی
نگاتو ناخدا گاه می بری سمت بالا و ...
آب دهنتو به سختی پایین می دی
وقتی دستت و می بری واسه قنوت یهو بغضت می ترکه
اشک می ریزی و می گی
ربنا آتنا فی الدنیا حسنا و فی آلاخرة حسنه و قنا عذاب النار...
و بقیه نماز و اشک و ...
سجده آخر دیگه دلت نمی خواد سرت رو از رو مهر بلند کنی...
زمانی که نماز تموم می شه وجود اون دو تا فرشته رو شونه هات احساس می کنی...
چه حالی می ده ذکر آخر نماز و خوندن دعای فرج با اون حال...
آخ آخ ...
عاشق خودت و اون لبخندات و این لحظاتی که هرزگاهی نصیبم می کنی هستم...
خداجون هیچ وقت نگاتو نه از من نه از عزیزانم نه از هیچ کس دیگه برنگردون...
اگه ما هم ازت رو برگردوندیم و کوتاهی کردیم و اون دل خوشگلت رو شیکوندیم تو بازم ازمون رو گردون نباش
بذار به حساب انسان بودن و اشتباهاتش...
هممونو به راه راست هدایت کن...

التماس دعا

حرف آخر


نه گفتن، نه نوشتن هیچ کدوم التیام بخش نیستن جز برای مدتی کوتاه
پس حرفی برای گفتن نیست جز سکوت، سکوت،... و سکوت
و اما حرف آخر...
خدایا...
ازت خوشبختی، خوشحالی و سلامتیش رو میخوام
می دونم چی از زندگیش می خواد و آرزوهاش چیه
از ته قلبم می خوام که کمکش کنی به تک تکشون برسه
همین...

 

...

............................................

.....................................................................................................

........................................................................................

.....................................................................................

...............................................................................................

...................................................................................................

.

.

.

..............................................................................................

ای کاش...

امروز معنی دقیق ای کاش رو فهمیدم

وبلاگم

تنها جایی که این روزها می تونم توش یکم نجوا کنم

پرم، پر از سکوت، دلم فریاد می خواد، فریادی به بلندای... ولی توی سینم خفه شده و گاه گاهی همین وبلاگه که آرومم می کنه

پتو

تنها مونس شبهامه

شبها آروم خودشو می کشه روی سرم تا کسی صدای هق و هقم رو نشنوه، تا کسی اشکامو نبینه...

انقدر صورتم رو نوازش می کنه تا لابه لای اشک و هق هق خوابم ببره...

دلم

تنها چیزیه که ازش شاکیم

خیلی بهت می بالیدم، به محکمیت، به سردیت و ...

اما تو زرد از آب در اومدی...

چه زود با اولین ضربه شکستی و ترک برداشتی...

پس کجا رفت اون همه محکمیت...

دل بیچاره...

خودت خواستی، این نتیجه گوش ندادن به همه ی هشدارهای من بود...

حالا هم باید تاوانش رو پس بدی...

من دیگه بهت اعتماد ندارم، می گذارمت همین جا...

همین جا بمونی و خاک بخوری بهتر از اینه که بشکنی...

پس خداحافظ دل بیچاره ی من...

 

 

بالاخره مجوز صادر شد

امیدوارم بقیه کارها به خوبی پیش بره

خوشحالم ... اما ... بی خیال ...

پ ن:

تنهاییت را مقدس بدار تا زمانی که مقدس تر از آن را نیافته ای

این جمله رو هر روز بارها و بارها  با خودم تکرار می کنم و از عمق وجودم باورش دارم

 

 

امشب داشتم تو اینترنت مرور خاطرات می کردم، داشتم واسه خودم کیف می کردم که دیدم بله

یه کسی که انتظارشو نداشتم بهم دروغ بگه، بهم دروغ گفته

دلم سوخت به خاطر همه ی  صداقتم ولی بعد دلم واسه اون سوخت...

البته یه موقع مجبور بوده یا هر چیز دیگه...

ولی به هر حال دروغ دروغه...

خدایا خودمم از این ناتوانیم دیگه خسته شدم

تو بگو من چه کنم؟

هیچ عادتی نبوده که نتونم از سرم بندازم جز۰۰۰

چون عادت نیست، می دونم...

پس چرا همه میگن عادته...

تو کمکم کن...

دیگه حتی روم نمی شه از تو هم کمک بخوام...

تو هم باورت نمی شه که من انقدر نا توان باشم...

 

 

دلم

 تنگهههههههههههههههههههههههههههههههههه