امشب بدجور دلم گرفته...
این بغض لعنتی خلاص نمیشه، نمی ترکه،داره خفم می کنه...
می خواد باهام چی کار کنه رو نمی دونم...
شیطان لعنتی رهام نمی کنه
اون من و رها نمی کنه یا من اونو...!!!
از دستت خسته شدم لعنتی، ولم کن
من اونو می خوام، من عشق خودمو می خوام، من خدای خودمو می خوام
هیچی ارضام نمی کنه
می رم تفریح، با دوستام خوش می گذرونم... ولی وقتی بر می گردم خونه هیچ کدوم بهم حال نداده،
تازه می ریزیم به هم، چون اونی نبوده که می خواستم
واقعا اون نبوده...
ولی...
ولی وقتی تفریحم تویی، وقتی تو رو تو لحظه لحظه رندگیم احساس می کنم
اون موقع همه جوره حال می کنم
دلم برا آسمون تنگ شده، دلم واسه اون نورای سفیدی که وقتی چشمام رو می بستم تنگ شده، دلم
واسه خنده هات تنگ شده، دلم واست خیلی تنگ شده...
همه اینا رو بهم برگردون، می دونی که چقدر می خوامت
آرامشم رو بهم برگردون
تو این چند وقت خیلی چیزا ازت خواستم، خیلی التماست کردم، خیلی شکایتا ازت کردم، خیلی گله
کردم که چرا اون چیزایی که می خواستم رو بهم ندادی
الان یه چیز می خوام
فقط خودتو
خود خود خودت رو...
دیگه هیچ کدومو نمی خوام جز تو رو...
تو همیشه به حرفام، به درد و دلام گوش میدی...
بقیه هر موقع که خودشون حسشو دارن بهم گوش میدن، هر موقع که روبه راهن منو گوش می دن و
می فهمن...
اما تو یه جور دیگه ای، تو بدون اینکه من بحرفم می فهمی...
تو آخرشی...
برگرد...