دروغ

چقدر سخته که آدم غير از بقيه به خودش هم دروغ بگه

به بقيه دروغ گفتن خوبيش اينه که اونا نمي فهمن که داري بهشون دروغ مي گي

ولي وقتي به خودت دروغ مي گي

از درون فرو مي ريزي

خودت نمي فهمي چه اتفاقي داره ميفته

مدام اون دروغو تکرار مي کني تا باورش کني

و هر روزي که مي گذره بيشتر باورت مي شه

کم کم خوشحال مي شي و خودت رو تحسين مي کني

ايول تو تونستي، تو هر کاري بخواي مي توني انجام بدي

تو عالي هستي و ...

.
.
.

ولي بعد از يه مدت که با اين حرفا دلخوشي

تو يه لحظه همينطور که نشتي

تموم باورات فرو مي ريزه

و خودت هم باهاش فرو مي ريزي

.
.
.

ولي بازم مجبوري به دروغات ادامه بدي...
 

و باز هم ...

 

فردا بهترین دوستم از پیشم می ره

و باز من می مونم و تنهایی

من می مونم و من

گاهی فقط حضورش، نگاهش، و حرکت قدم هاش کنار قدم هام بهم آرامش میداد

گاهی باهام گریه می کرد، گاهی سرم داد می زد، گاهی بهم می خندید

و تو همه ی اینها تنها یه چیز و می شد دید

دوست داشتن ...


۱-آدما تو زندگیشون دوستای زیادی پیدا می کنن ولی رفیق و همراه... شاید هم گاهی اصلا پیدا نشه

۲-خدایا کسی رو سر راهش قرار بده که دلش عین خودش پاک باشه و خیلی بیشتر از من دوسش داشته باشه، اینجوری دیگه خیال من راحته

امشب...

 

امشب بدجور دلم گرفته...

این بغض لعنتی خلاص نمیشه، نمی ترکه،داره خفم می کنه...

 می خواد باهام چی کار کنه رو نمی دونم...

شیطان لعنتی رهام نمی کنه

اون من و رها نمی کنه یا من اونو...!!!

از دستت خسته شدم لعنتی، ولم کن

من اونو می خوام، من عشق خودمو می خوام، من خدای خودمو می خوام

هیچی ارضام نمی کنه

می رم تفریح، با دوستام خوش می گذرونم... ولی وقتی بر می گردم خونه هیچ کدوم بهم حال نداده،

تازه می ریزیم به هم، چون اونی نبوده که می خواستم

واقعا اون نبوده...

ولی...

ولی وقتی تفریحم تویی، وقتی تو رو تو لحظه لحظه رندگیم احساس می کنم

اون موقع همه جوره حال می کنم

دلم برا آسمون تنگ شده، دلم واسه اون نورای سفیدی که وقتی چشمام رو می بستم تنگ شده، دلم

واسه خنده هات تنگ شده، دلم واست خیلی تنگ شده...

همه اینا رو بهم برگردون، می دونی که چقدر می خوامت

آرامشم رو بهم برگردون

تو این چند وقت خیلی چیزا ازت خواستم، خیلی التماست کردم، خیلی شکایتا ازت کردم، خیلی گله 

کردم که چرا اون چیزایی که می خواستم رو بهم ندادی

الان یه چیز می خوام

فقط خودتو

خود خود خودت رو...

دیگه هیچ کدومو نمی خوام جز تو رو...

تو همیشه به حرفام، به درد و دلام گوش میدی...

بقیه هر موقع که خودشون حسشو دارن بهم گوش میدن، هر موقع که روبه راهن منو گوش می دن و

می فهمن...

اما تو یه جور دیگه ای، تو بدون اینکه من بحرفم می فهمی...

تو آخرشی...

برگرد...

 

...

ماه رمضون امسال تموم شد

پارسال این موقع خوشحال و امسال غمگین...!

خدایا چه بلایی سر دل من اومده؟

چرا یه شب میای بهش سر می زنی و می ری تا...!

چرا من اینطوری شدم!

خودت می دونی نمی خوام

چرا صاحب خونه این دل نمی شی؟

خدایا پریشونم، کلافم... برگرد!

برگرد...!

همین...!

 

چرا؟

 

چرا ما آدما ، نه بهتر بگم چرا ما ايرانيا آدماي اطرافمون رو به خاطر خودشون نمي خوايم؟

چرا ما آدما رو از داشته هايي که مال خودشون نيست مي سنجيم؟

چرا ما بين دو شخص يکسان واسه کسي که پدرش دکتره، خونوادش پولداره و ... ارزش بيشتري قايليم؟

تا حالا شده يکي بهت بگه فلاني خيلي موقعيت خوبي بود؟

 پدرش پولدار بود، مادرش ... بود ، خونشون...

پس خودش چي؟

خودش چي بود؟

خودش چي داشت؟

.

.

.

يکم به خودت نگاه کن، خود توام جز همين آدمايي! 

خود تو هم باهاش هم کلام مي شي، افکارش رو قبول مي کني!

ازش کمک مي گيري، بهش ابراز علاقه مي کني!

ازش تعريف و تمجيد مي کني!

اونو بهترين دوست، بهترين هم صحبت مي دوني!

ولي ...!!!

يکم ديدمون رو نسبت به دنيا عوض کنيم بد نيست...