پاسخ تکان دهنده!

عارفي گويد:

پاسخ چهار نفر مرا سخت تکان داد

اول مرد فاسدي از کنار من گذشت

و من گوشه‌ي لباسم را جمع کردم تا به او نخورد

او گفت:

اي شيخ خدا مي‌داند که فردا حال ما چه خواهد بود...

دوم مستي ديدم که افتان و خيزان راه مي‌رفت

به او گفتم قدم ثابت بردار تا نيفتي

گفت تو با اين همه ادعا قدم ثابت کرده‌اي؟

سوم کودکي ديدم که چراغي در دست داشت

گفتم اين روشنايي را از کجا آورده‌اي؟

کودک شعله را فوت کرد

و آن را خاموش ساخت

و سپس گفت:

تو که شيخ شهري بگو که اين روشنايي کجا رفت؟

چهارم زني بسيار زيبا

که در حال خشم از شوهرش شکايت مي کرد

گفتم: اول رويت را بپوشان

بعد با من حرف بزن

گفت: من که غرق خواهش دنيا هستم

چنان از خود بيخود شده‌ام

که از خود خبرم نيست

تو چگونه غرق محبت خالقي که از نگاهي بيم داري؟

سخني زيبا از پائولو كوئيلو

انسان‌ها به شيوه هنديان بر سطح زمين راه مى‌روند.

با يک سبد در جلو و يک سبد در پشت.

در سبد جلو، صفات نيک خود را مى‌گذاريم.

در سبد پشتي، عيب‌هاى خود را نگه مى‌داريم.

به همين دليل در طول زندگى چشمانمان فقط صفات نيک خودمان را مى‌بيند و عيوب

همسفرى که جلوى ما حرکت مى‌کند.

بدين گونه است که درباره خود بهتر از او داورى مى‌کنيم، غافل از آن که نفر پشت سرى

ما هم به همين شيوه درباره ما مى‌انديشد.


پ ن: برگرفته از http://fatemeh466.blogfa.com

...

امشب ...

دلم پر از غم و روحم بی نهایت خسته ست

دلم پر از ناگفتنی هاست

کاش شنونده ای پیدا می شد

کسی که بشنوه و بفهمه

کسی که در مقابل شنیده ها جبهه گیری نکنه، ملامت نکته، نصیحت نکنه، مسخره نکنه فقط بفهمه

می دونم تویی که اون بالایی همه ی اینا رو داری

ولی من دنبال شنونده زمینی می گردم

خسته شدم از بس خودم شنونده خودم بودم

خسته شدم از دلجویی های شبانه خودم

خسته شدم از بس به خودم گفتم مرد باش دختر

گریه مال دختراس...
.
.
.
خدایا نگو صبور باش

که از صبر هم خسته ام

من نمی تونم به اندازه یک سر سوزن از صبر تو رو هم داشته باشم

جدا که خدا بودن چه سخته

یاد یه شعری افتادم

هر چند از موضوع خارج می شم ولی شنیدنش خالی از لطف نیست

 

عجب صبری خدا دارد!

اگر من جای او بودم.

همان یک لحظه اول ،

که اول ظلم را میدیدم از مخلوق بی وجدان ،

جهانرا با همه زیبایی و زشتی ،

بروی یکدیگر ،ویرانه میکردم.




عجب صبری خدا دارد !

اگر من جای او بودم .

که در همسایه ی صدها گرسنه ، چند بزمی گرم عیش و نوش میدیدم ،

نخستین نعره مستانه را خاموش آندم ،

بر لب پیمانه میکردم .



عجب صبری خدا دارد !

اگر من جای او بودم .

که میدیدم یکی عریان و لرزان ، دیگری پوشیده از صد جامۀ رنگین

زمین و آسمانرا

واژگون ، مستانه میکردم .



عجب صبری خدا دارد !

اگر من جای او بودم .

نه طاعت می پذیرفتم ،

نه گوش از بهر استغفار این بیدادگرها تیز کرده ،

پاره پاره در کف زاهد نمایان ،

سبحۀ، صد دانه میکردم .



عجب صبری خدا دارد !

اگر من جای او بودم .

برای خاطر تنها یکی مجنون صحرا گرد بی سامان ،

هزاران لیلی ناز آفرین را کو به کو ،

آواره و ، دیوانه میکردم .



عجب صبری خدا دارد !

اگر من جای او بودم .

بگرد شمع سوزان دل عشاق سر گردان ،

سراپای وجود بی وفا معشوق را ،

پروانه میکردم .



عجب صبری خدا دارد !

اگر من جای او بودم .

بعرش کبریایی ، با همه صبر خدایی ،

تا که میدیدم عزیز نابجایی ، ناز بر یک ناروا گردیده خواری میفروشد ،

گردش این چرخ را

وارونه ، بی صبرانه میکردم .



عجب صبری خدا دارد !

اگر من جای او بودم.

که میدیدم مشوش عارف و عامی ، ز برق فتنۀ این علم عالم سوز مردم کش ،

بجز اندیشه عشق و وفا ، معدوم هر فکری ،

در این دنیای پر افسانه میکردم .



عجب صبری خدا دارد !

چرا من جای او باشم .

همین بهتر که او خود جای خود بنشسته و ،تاب تماشای تمام زشتکاریهای این مخلوق را دارد،!

و گر نه من بجای او چو بودم ،

یکنفس کی عادلانه سازشی ،

با جاهل و فرزانه میکردم .

عجب صبری خدا دارد !

عجب صبری خدا دارد !

شعر از :استاد رحیم معینی کرمانشاهی