چند روزه دیگر هم گذشت، می خواستم بدون گناه پیش برم ولی نشد

هر چند تو خیلی جاها خیلی مقاومت کردم، تو این چند روز هیچ دروغی نگفتم و از این بابت خیلی خوشحالم

در مورد کسی قضاوت بد نکردم ولی غیبت رو کردم، خیلی تلاش کردم که غیبت نکنم و نشنوم ولی نشد، آخرش شیطون کار خودش رو کرد، حتی تو اون لحظم که داشتم می گفتم به خودم گفتم که نکن این کار رو، داری اشتباه می کنی ولی انگار با گفتنش آروم می شدم و این همون لذت گناه که آدم رو نابود می کنه

تا جایی که تونستم به دیگران کمک کردم، 3 تا نماز قضا داشتم و اونایی رو هم که خوندم زیاد چنگی به دل نمی زنه

یه گناه دیگه هم انجام دادم با اطلاع کامل از اینکه دارم انجامش می دم ، بلافاصله بعدش توبه و امیدوارم که دیگه هیچ وقت انجامش ندم

امروز داشتم به این فکر می کردم که پدرم 74 سال سنشه و مادرم 59 سال ولی با این حال هر دو به هر سختی شده کار می کنن تا من در آسایش باشم، اما من چی؟ من واسه اونا چی کار می کنم، هیچی، تمام وقتم را صرف خودم و کارام می کنم و به اونا که الان محتاج توجهن ....که این خودش گناه کمی نیست، خدایا کمکم کن که بتونم همونجوری که اونا دوست دارن زحماتشون رو جبران کنم.

و در آخر

خدایا ما را به راه راست هدایت فرما