دوست داشتم در اولین روز ماه رمضون برات چیزای خوشگل بنویسم ولی هر کاری می کنم هیچی به این مغز نخودیم خطور نمی کنه، نوشتنم نمی یاد

می دونی، شاید نوشتن این حرفا اینجا درست نباشه ولی واقعیتیه که تو زندگی هممون هست

گاهی انقدر کار می کنیم کار می کنیم که خودمونو سرگرم کنیم، خودمونو مشغول کنیم، همینطورم می شه ولی آخرش تو یه لحظه اون حسه بهت دست می ده، حس تنهاییی...

حسی که تموم انگیزت رو ازت می گیره، حسی که خستگی کل روز رو از دوشت نمی کنه و سنگینترش هم می کنه

حسی که باعث می شه نه حوصله ی مامانت رو داشته باشی نه بابات رو...

حسی که عشق رو تو وجودت کم کم می کشه...

می دونم تو هستی، می دونم تنها نیستم و تو همیشه اون بالا همراهمی، و می بینم که خیلی جاها دستمو می گیری و اجازه نمی دی....

همه ی اینا رو می فهمم ولی جنس تنهایی من فرق می کنه، می دونم که می دونی چی می گم

من دوست داشتن زمینی می خوام ولی نمی تونم دوست داشته باشم...

نمی خوام تنها باشم ولی نمی تونم این تنهایی رو با کسی قسمت کنم...

یه آدم صادق تو زندگیم می خوام، یه کسی که بتونم بهش اعتماد کنم، کسی که بتونم دوسش داشته باشم ولی انگار هیچ کس پیدا نمی شه...

خیلی خنده داره که از این همه آدمی که میان دور و برت به هیچ کدومشون نتونی اعتماد کنی...

خسته شدم، از این بی اعتمادی، از این بدبینی، از این حس بدی که تو وجودمه...

از این تنهایی مکرر...

از این بی حوصلگی...