فکر می کنم 10 روزی از آخرین حسابرسیم گذشته باشه

نمی تونم بگم ده روز خوبی بود چون یه سری چیزا رو اونجوری که می خوام رعایت نکردم، چقدر حرف نزدن سخته... مخصوصا اگه دلت پر باشه، هر کاری کردم نتونستم، خیلی جاها جلو خودمو گرفتم ولی نشد که نشد، آخرش در دلم باز شد، آرامش گرفتم ولی شاید با گذشت زمان هم همین آرامش رو به دست می آوردم

خدا رو شکر کوچکترین دروغی هم نگفتم، اما نه، دیروز به خاطر یه فراموش کاری دروغ گفتم

بیشترین زجر من از این زبونه... خدایا کمکم کن بتونم مهارش کنم

چند روز پیییش یه دوستی بهم می گفت نباید پیش بنده خدا اعتراف کنم، گفت اعتراف به گناه پیش بنده خدا خودش گناه ولی عقل من می گه گفتن لذت گناه پیش بنده خدا گناه

این وبلاگ یه جورایی دل منه، حرفایی که نمی تونم به هیچ کس بگم رو توش می نویسم

یه جور نجوا با خودمه، واسه همینم هست که جایی معرفیش نمی کنم ، همین که توش حرف می زنم برام کافیه

همین

پ ن: خدایا کمک کن که به پدر و مادرم بیشتر از این دلجویی کنم که عزیزترین افراد توی    زندگیم هستن