تو پست قبلی گفتم خستم

آره

چند ماهی بود که حال روحی خوبی نداشتم

کلافه بودم، کلا فه ی کلافه...

فکر می کردم تفریحم کمه ولی تفریحم واسم کاری انجام نداد

نه نوشتن آرومم می کرد، نه درد و دل کردن و نه هیچ چیز دیگه

این اواخر حالم بدتر بود

تو کارم، تو روابط شخصیم و ... دچار سر در گمی شده بودم و این مسایل اوضاع را بدتر می کرد

هیچی کلافگی منو برطرف نمی کرد

.

.

.

انقدر اوضاع بد بود که...

دیگه از خودم بدم میومد، فکر می کردم مشکل از خود منه،

از رفتارم!

بذر بدبینی داشت تو دلم رخنه می کرد...

تصمیم گرفتم رفتارم رو تغییر بدم!

صادق نباشم!

صبور نباشم!

مهربون نباشم!

خونسرد نباشم!

.
.
.

ولی ...

امشب دیگه اون احساس رو ندارم

دیگه کلافه نیستم

فقط دلتنگم

می دونم که توام هستی

از نگاهت می فهمم

از لبخندی که بهم می زنی احساس می کنم که چقدر دلت واسم تنگ شده بود

منم دلتنگتم

خیلی زیاد

حالا می فهمم کلافگیم واسه چی بود؟

تو نبودی...

فقط همین!

.

.

.

دیگه از خودم بدم نمی یاد

چون تو اینطوری منو دوست داری و وقتی تو منو دوست داری و خوشحالی هیچ چیز دیگه اهمیت نداره

می بینی؟؟؟

من یه چیزی دارم که تو با همه بزرگیت نداری

من تو رو دارم!

خیلی خوشحالم

هیچ وقت دیگه این حس قشنگ و وصف نشدنی رو ازم نگیر

هیچ وقت ...


انقدرا که گفتم آدم خوبی نیستم، خصوصیات بد زیاد دارم ولی چون این روزا خوبی تو جامعه ی ما زیاد کاری از پیش نمی بره فکر کردم اینا هستن که منو به این مرز رسوندن