<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>!...</title>
<link>https://fathi-esf.blogfa.com</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Tue, 04 Jun 2013 20:00:14 +0330</lastBuildDate>
<item>
<title>تنهایی</title>
<link>https://fathi-esf.blogfa.com/post/70</link>
<description>فقط می دونم خیلی سخته، روحتو داغون می کنه نمی دونم باهات چی کار کنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟</description>
<pubDate>Tue, 04 Jun 2013 20:00:14 +0330</pubDate>
<dc:creator>fathi-esf</dc:creator>
<guid>fathi-esf.blogfa.com/post/70</guid>
</item>
<item>
<title>...</title>
<link>https://fathi-esf.blogfa.com/post/69</link>
<description>امروز صبح يه جلسه اداري داشتم جلسه با خوندن قراآن شروع شد زماني که آيات تلاوت مي شدند بغض گلوم رو گرفته بود، اشک تو چشمام جمع شده بود، نمي دونم چرا? ظهر که اومدم خونه قسمتاي باقي مونده سريال مورد علاقم رو ديدم اما اين بار مثل هميشه نبود، مدام دنياي خودمون رو توش مي ديدم خوبي ها و بدي هاي خودمون توي اين سريال يه دنياي برزخي هست که تموم آدماي ماوراي طبية وقتي مي ميرن ميرن داخلش اونا از اون جا همه چيز رو مي بينن ولي کاري نمي تونن انجام بدن آدماي خوبش راضي</description>
<pubDate>Mon, 27 May 2013 17:37:14 +0330</pubDate>
<dc:creator>fathi-esf</dc:creator>
<guid>fathi-esf.blogfa.com/post/69</guid>
</item>
<item>
<title>...</title>
<link>https://fathi-esf.blogfa.com/post/68</link>
<description>12 روز عید روزهای خیلی خوبی بود، 12 شبانه روز فکر، صحبت کردن با خودم برای تعیین روش زندگیم، و الان خوشحالم چون تصمیمم رو گرفتم. مشورت کردم ، با آدم های مخالف و موافق زیادی حرف زدم ولی این من هستم که باید تصمیم بگیرم الان می دونم که تو این دنیا اول از همه خدا برای من مهمه، بعد پدر و مادرم و بعد خودم شاید خیلی ها تو این چند وقت بهم گفتن اگه بخوای اینجوری زندگی کنی خودت رو از بین می بری ولی تنها چیزی که به من آرامش می ده راضی کردن اونهاست این حقیقت وجود منه</description>
<pubDate>Wed, 03 Apr 2013 10:06:10 +0330</pubDate>
<dc:creator>fathi-esf</dc:creator>
<guid>fathi-esf.blogfa.com/post/68</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>https://fathi-esf.blogfa.com/post/67</link>
<description>امشب داشتم با داداشم سر یه مشکلی که براش پیش اومده بود حرف می زدیم، من داشتم از آرامش صحبت می کردم و اون گفت من به آرامشی که می خواسنک رسیدم، گفت من وقنی قرآن می خونم آرامش رو احساس می کنم، گفت من اون چیزی که می خواستم رو به دست آوردم و دیگه چیز دیگه ای برام مهم نیست می دونم چی می خواست، اون هم همون چیزی رو می خواست که من می خوام خوش به حالش وقتی اینا رو می گفت بند بند بدنم می لرزید، یه حس عجیبی داشتم گفت: خدا گفته کسی که ظلم کنه رو گوشهاش رو کر و چشمهاش</description>
<pubDate>Fri, 22 Mar 2013 21:02:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>fathi-esf</dc:creator>
<guid>fathi-esf.blogfa.com/post/67</guid>
</item>
<item>
<title>فقط خودم و خودت</title>
<link>https://fathi-esf.blogfa.com/post/66</link>
<description>خیلی وقت بود منتظر بودم دوستم یه فقط خودم و خودت جدید بنویسه هر دفعه به وبلاگش سر می زدم ، می گفتم این بار دیگه نوشته ولی اونم عین من حس نوشتنش نمی یاد می خواستم با نوشته اون یه تکونی به خودم بدم اما انگار اون نمی تونه به خودش تکونی بده اینه که تصمیم گرفتم عنوان دزدی کنم و یه فقط خودم و خودت بنویسم پس ... فقط خودم و خودت قبل از هر چیزی یه سوال دارم این چه کاری بود با من کردی؟ که چی؟ یهو اومدی تو زندگیم ریخیم به هم بعدم رفتی؟ به همین راحتی...</description>
<pubDate>Tue, 19 Mar 2013 12:16:55 +0330</pubDate>
<dc:creator>fathi-esf</dc:creator>
<guid>fathi-esf.blogfa.com/post/66</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>https://fathi-esf.blogfa.com/post/65</link>
<description>لعنت به این دل لعنتیه کوفتی معلوم نیست چشه دددددددددددد درست شو دیگه لامصب ... خستم کردییییییییییییییییی</description>
<pubDate>Sun, 10 Mar 2013 09:24:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>fathi-esf</dc:creator>
<guid>fathi-esf.blogfa.com/post/65</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>https://fathi-esf.blogfa.com/post/64</link>
<description>9 روز دیگه هم رفت 2 تا دروغ مصلحتی گفتم ولی همینم اشتباه بود باز هم غیبت کردم و شنیدم بازم در مورد پدر و مادرم کوتاهی کردم یه کار دیگه هم کردم که گناه بود، انجام ندادنش سخت بود بعضی چیزا رو هنوز نمی تونم غلط بودنش رو هضم کنم، عقلم بهم می گه اشتباه نیست ولی بقیه می گن هست و این سردرگمی باعث بروزش می شه هفته دیگه انشاا... اگه مشکلی پیش نیاد می خوام برم یه جلسه عرفانی، نمی دونم چه جور جاییه ولی عرفان رو خیلی دوست دارم</description>
<pubDate>Thu, 07 Feb 2013 07:08:29 +0330</pubDate>
<dc:creator>fathi-esf</dc:creator>
<guid>fathi-esf.blogfa.com/post/64</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>https://fathi-esf.blogfa.com/post/63</link>
<description>فکر می کنم 10 روزی از آخرین حسابرسیم گذشته باشه نمی تونم بگم ده روز خوبی بود چون یه سری چیزا رو اونجوری که می خوام رعایت نکردم، چقدر حرف نزدن سخته... مخصوصا اگه دلت پر باشه، هر کاری کردم نتونستم، خیلی جاها جلو خودمو گرفتم ولی نشد که نشد، آخرش در دلم باز شد، آرامش گرفتم ولی شاید با گذشت زمان هم همین آرامش رو به دست می آوردم خدا رو شکر کوچکترین دروغی هم نگفتم، اما نه، دیروز به خاطر یه فراموش کاری دروغ گفتم بیشترین زجر من از این زبونه...</description>
<pubDate>Tue, 29 Jan 2013 18:50:43 +0330</pubDate>
<dc:creator>fathi-esf</dc:creator>
<guid>fathi-esf.blogfa.com/post/63</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>https://fathi-esf.blogfa.com/post/62</link>
<description>چند روزه دیگر هم گذشت، می خواستم بدون گناه پیش برم ولی نشد هر چند تو خیلی جاها خیلی مقاومت کردم، تو این چند روز هیچ دروغی نگفتم و از این بابت خیلی خوشحالم در مورد کسی قضاوت بد نکردم ولی غیبت رو کردم، خیلی تلاش کردم که غیبت نکنم و نشنوم ولی نشد، آخرش شیطون کار خودش رو کرد، حتی تو اون لحظم که داشتم می گفتم به خودم گفتم که نکن این کار رو، داری اشتباه می کنی ولی انگار با گفتنش آروم می شدم و این همون لذت گناه که آدم رو نابود می کنه تا جایی که تونستم به دیگران</description>
<pubDate>Sun, 13 Jan 2013 08:23:56 +0330</pubDate>
<dc:creator>fathi-esf</dc:creator>
<guid>fathi-esf.blogfa.com/post/62</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>https://fathi-esf.blogfa.com/post/61</link>
<description>واقعا چه چیزی توی زندگی شادت می کنه؟ چه چیزی بهت آرامش می ده؟ رفتن به مسافرت؟ زیبایی؟ پول؟ رفتن به مهمونی های آنچنانی؟ ...؟؟؟ نه، هیچ کدوم از اینها آرامش واقعی رو به من نمی ده، گاهی شون بالعکس آرامش رو از من می گیره، گاهی شون یه آرامش یه شبه، یه روزه و یا یک ماه رو به من می ده ولی بعد از یه مدت میبینم دوباره برگشتم سر جای اولم وحتی برگشت به عقب هم داشتم گاهی من می مونم و عذاب وجدان، من می مونم و یه دنیا سرزنش ولی ...</description>
<pubDate>Sat, 05 Jan 2013 09:30:17 +0330</pubDate>
<dc:creator>fathi-esf</dc:creator>
<guid>fathi-esf.blogfa.com/post/61</guid>
</item>
</channel>
</rss>
