X
تبلیغات
!...

!...

پرواز

 

وقتی چشمامو باز کردم یه جفت چشمو دیدم که زل زده بود توی چشمام
بدنش عین خود من سفید و پشمالو بود
آره، اونم عین خودم بود یه کرم ابریشم بود
از شوق خشکم زده بود، بلاخره یکی عین خودم پیدا کردم
انگار اونم از دیدن من خوشحال بود
چند دقیقه ای مثل بهت زده ها فقط به هم نگاه می کردیم
بلاخره من بهش سلام کردم و این بود شروع آشنایی و ترک تنهایی
اون از من بزرگتر بود و تجربش بیشتر و سردی و گرمی زندگی رو بیشتر چشیده بود
وای چقدر بودن کنارش لذت بخش بود ، دیگه تنها نبودم و مهمتر از همه اینکه یه دوست داشتم شبیه خودم
روزها و شبها رو با هم و در کنار هم می گذروندیم
قشنگترین لحظاتم زمانی بود که اون از پرواز برام می گفت
گاهی می دیدیم می ره روی یه شاخه خلوت و زل می زنه به آسمون
یه بار به خودم جرات دادم رفتم کنارشو ازش پرسیدم توی آسمون چی می بینی که اینجوری بهش زل زدی
دیدم اشک توی چشماش جمع شد و گفت : پرواز
می گفت کی میشه که منم بتونم پرواز کنم
برم اون بالا
انقدر برم بالا که دیگه از درخت و گنجشک و ... خبری نباشه
فقط آسمون باشه
من باشم و آسمون و اون ...
-اون!!!؟؟؟
اون دیگه کیه؟؟؟
چیزی نگفت و رفت لا به لای برگا
دلم هری ریخت
پیش خودم گفتم نکنه یه دوست دیگه داشته که حالا پروانه شده
آره، همینه
به خاطر همین می خواد پرواز کنه
تا اینکه یه بار...
.
.
.
آسمون تیره شد، شاخه ها شروع به تکون خوردن کردن
همه در حال فرار بودن
کرمها و شته ها داد می زدن و زیر برگا قایم می شدن
من تا اومدم به خودم بجنبم
دیدم بین زمین و آسمونم
از ترس نمی تونستم به زمین نگاه کنم
سرمو رو به آسمون کرده بودم و می رفتم پایین که یه دفعه سرعتم کم شد
سرمو برگردوندم دیدم روی یه برگم
خودمو چسبوندم بهش و دیگه هیچی نفهمیدم
وقتی چشمامو باز کردم
دوباره همون چشمای سیاه زل زده بود به چشمام
بهش گفتم چی شده
در جوابم گفت حالا فهمیدی اون کی بود
گفتم اون این برگ بود
- آخه چقدر تو خنگی دختر
رو درخت که پر برگه، مریضم برم تو آسمون دنبالش
سرمو از خجالت انداختم پایین
- پس...
- اون همونیه که این برگ و برات فرستاد تا تو بیفتی روش و...
  و الا معلوم نبود تو الان تو شکم کدوم یکی از ماهیای توی آب بودی
چشمام ناخداگاه رفت سمت آسمون
دیگه هیچی نمی دیدم جز...
یه لبخند بهم زد و بعد بهم گفت خوش اومدی
و من هم عاشق شدم...
عاشق پرواز
.
.
.
روزها هر موقع دلم برای آسمون تنگ می شد باهاش درد و دل می کردم
از آسمون می گفتم و از پرواز
همه ی حرفامو خوب گوش می داد و بعد اون برام حرف می زد
حرفاش شیرین و دوست داشتنی بود ...
و شبها با رویای پرواز می خوابیدم
کاش همه چی عین رویاها بود
من و اون با همدیگه تو آسمون پرواز می کردیم
می رفتیم همون بالاهایی که همیشه ازش حرف می زد
گاهی باد بال هامو اذیت می کرد، گاهی خستگی مانع پروازم می شد
ولی اون همیشه سر زنده و خستگی ناپذیر میومد کمکم
بال هاشو می ذاشت زیر بدن من و منو هم می برد اون بالاها
من داد می زدم، می خندیدم و می چسبیدم بهش
و اون که اسمش خدا بود از اون بالا به هر دو مون می خندید
انگار که اندازه ما لذت می بره
این شده بود رویای هر شب من
روزها گذشت و گذشت تا اینکه احساس کردم داره از من دور میشه
بیشتر تو خودش بود و کمتر با من حرف می زد
دیگه پیش من نمی یومد، شب و روزش رو روی یکی از شاخه ها بود
دیگه نتونستم طاقت بیارم، رفتم که ازش بپرسم چرا...؟؟؟
که چشمم به تارهای ابریشم افتاد
تو دلم غوغایی شد
لحظه موعود رسیده بود
اون داشت می رفت تو پیله خودش
تو تنهایی خودش
تا برای پرواز آماده بشه
و من می موندم و تنهایی...
چه شبی بود اون شب
کنار پیله نشسته بودم و اشک می ریختم
دیگه از اون رویاهای قشنگ خبری نبود
همش ترس بود و بود و ترس
ترس از تنها شدن
ترس از دست دادن همراه رویاهام
ترس از رفتن اون
و اون بی خبر از اشک من، از ترس من، تو پیله خودش به پرواز و لذت اون فکر می کرد
سرم رو به آسمون کردم
تا از خدا بخوام که اونو از پیله در بیاره
ولی تا سرم رفت بالا نتونستم
ازش خواستم که هر چه زودتر دو تا بال خوشگل وقوی واسه پرواز بهش بده
انقدر قوی که از پرواز کردن به سمتت هیچ وقت خسته نشه
بهش گفتم من ضعیفم و نمی تونم به اندازه اون پرواز کنم
نمی خوام مانعی باشم براش
اینو گفتم و اشکامو پاک کردم و خوابیدم
ولی اینبار بدون رویا...
چند روزی گذشت
یه روز صبح وقتی چشمامو باز کردم
دیدم که پیله بازه و خبری ازش نیست
اون رفته بود تو آسمون و برای همیشه منو تنها گذاشت
.
.
.

وقتی چشمامو باز کردم یه جفت چشمو دیدم که زل زده بود توی چشمام
خوب می شناختمشون
گفتم تو!!!!
خندید و گفت آره خودمم
از خوشحالی نمی دونستم چی کار کنم
دل تو دلم نبود
می خواستم تموم این روزا رو براش تعریف کنم
می خواستم از عطشم برای پرواز براش حرف بزنم
ولی اون وقتی برای شنیدن حرفای من نداشت
بالهاشو باز کرد و گفت من باید برم و بعد...
نمی دونم واسه چی اومده بود؟
نمی دونم...
و من فقط رفتنش رو نگاه کردم
و فقط از خدا خواستم که
کمکش کنه هیچ وقت از پرواز کردن به سمتش خسته نشه
هیچ وقته هیچ وقته هیچ وقت...
 
   

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم آذر 1390ساعت 0:18  توسط ...!  | 

دوست دارم...

خداجونم خیلی دلم برات تنگ شده
بیا پیشم، خیلی حرفا واسه گفتن دارم
می دونی چند وقته باهات حرف نزدم
فکر نکنی می خوام بازم گله کنم، نه...
گله ای ندارم
تنها گله ام دوری از توست
تنها گله ام نبودن توست
می خوام یه عالمه حرف عاشقانه بزنم
می خوام یه عالمه عشق بازی کنم
می خوام یه عالمه قربون صدقت برم
خیلی وقته که ...
دلم برای همه ی اینا تنگ شده
کاش که توام می تونستی برام نظر بذاری
کاشکی وقتی نظراتمو می دیدم
اسم توام توش بود
یعنی چی می نوشتی؟
می تونم حدس بزنم
احتمالا می نوشتی
سلام عزیز دلم
برای چندمین بار پیاپی واست نظر می ذارم با وجود اینکه نظرات قبلیمو ندیدی
اصلا برام مهم نیست که من... فقط می خوام تو رو خوشحال ببینم
نمی دونم باید چی کار کنم؟
با وجود اینکه یکی از بزرگترین آرزوهای زندگیت رو دارم براورده می کنم
ولی تو بازم ناراحتی...
بازم غمگینی، انگار نه انگار که این یکی از آرزوهات بوده
تو چی می خوای از زندگیت عزیزم؟
فکر کنم همه چیز در حد نیاز و معمول داشته باشی
پدر و مادری داری که تا حالا خودت صد بار بهم گفتی خدایا یه تار موشونو با صد تا دنیا عوض نمی کنم
مگه نگفتی؟
آخرین بار همین چند روز پیش بود... یادت که هست؟
خواهر برادرایی داری که تک تکشون زمانی که بهشون احتیاج داشتی درست همون جا حاضر بودن و حمایتت کردن
و همیشه محبتشون رو تو زندگیت احساس کردی
از لحاظ مالی هم که بد نیستی
همین الان گفتی خدا رو شکر تا حد نیاز و حتی بالاتر از اون هر چی می خواستم داشتم
از لحاظ شغلی هم که دیگه کم کم داری به آرزوت می رسی
قیافتم که بد نیست
از هر لحاظم که سالمی
آخه پس دیگه چته؟
.
.
.
نمی دونم والا چی بگم، همه ی اینا که می گی درسته
همش تقصیر منه
من آدم خودخواهیم
یه عالمه چیزای خوب تو زندگیم دارم
و همشو هم به تو مدیونم و بابتش هم ممنونم
از تو که دیگه خجالت نمی کشم
خودت می دونی که عاشق شدم
شاید همه ی این غم ها و ... به خاطر همین باشه
و گاهی هم دلیلی بوده برای دوری از تو...
عشق حس عجیبه ی
سراسر وجود آدم رو می گیره
یه قدرت عجیبی به آدم می ده
یه انرژی مضاعف
و زمانی هم که به بن بست می رسه
تمام وجودت مختل می شه
حتی اون انرژی که از قبل داشتی رو هم از بین می بره
اون موقع تبدیل می شی به یه آدم یخ زده که دلت می خواد تا ابد بخوابی...
خوشبختانه من یکی مثل تو رو دارم
که نمیذاری بخوابم
مرتب می زنی تو گوشمو می گی ... نخواب
و منو با حرارت خودت گرم می کنی
مرسیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی به خاطر همه ی توجهاتت
و مرسی به خاطر اینکه به یادم آوردی که چه چیزای با ارزشی دارم
می خوام یه چیزی بت بگم
من در راس همه ی این ارزشها تو رو دارم
تویی که حاضر نیستم با هیچی عوضش کنم
تو که باشی همه چی هست

 دوست دارم
 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم آذر 1390ساعت 13:15  توسط ...!  | 

خدایا امروز می خوام برای اولین بار برای یه نفر بد بخوام
می خوام جوری به زمینش بزنی که فقط خودش اذیت بشه
و بفهمه از کجا خورده
می خوام بغضی که امروز تو گلوی عزیز من آورد همیشه تو گلوش باشه
اشکی که توی چشم عزیز من آورد رو یه روزی توی چشماش ببینم
ولی فقط خودش نه اطرافیاش
+ نوشته شده در  سه شنبه یکم آذر 1390ساعت 15:30  توسط ...!  |